بیشتر از این؟



فشار فشار و فشار!

کار این روزهاى من در یک فعل خلاصه شده است:فشار آوردن...فشار آوردن به خود براى دیدن خوبى هاى زندگى،براى دیدن قشنگى هایش.براى فهمیدن لذت هایى که تا الان نمى دیدم و براى دیدن آدم هایى که دوستشان دارم/دوستم دارند و تا به امروز به آن ها توجهى نداشتم.گوشه اى از خیابان مى نشینم و به رفت آمد افراد در اطرافم زل مى زنم و در ذهنم زمزمه مى کنم روزى یکى از این آدم هایى که هیچ توجهى بهشان ندارم،مى تواند به عزیزى براى من تبدیل شود...

دوست داشتن عبارت ساده اى است.دوستت دارم! انسان ها روزى صدمرتبه این عبارت را به کار مى برند و حتى یک بار انجام نمى دهند.انجام دوست داشتن یعنى خواستن خوشحالیش، یعنى اذیت نکردن آدمى که این را به لابه از تو مى خواهد.یعنى چسباندن قلب مخاطب به سینه ى خود و آرام آرام زمزمه ى آرام باش گفتن.یعنى در کنارش بودن وقتى هیچکس در کنارش نیود.دوست داشتن را همه ادعا دارند اما پاى عمل که مى شود...

من موجودى بس ساده و بغلى هستم.یعنى براى التیام زخم هایم به یک عدد بغل و تنها همان نیاز دارم.یک بغل به من بدهید و بعد مرا به حال خود رها کنید تا خوب شوم.آنقدر خوب که خود نیز متعجب شوید! فرمول خوب شدنم ساده ست نه؟خب من همین چیز ساده را هم ندارم.محروم از یک بغل،محروم از یک آغوش.و اسمش را چى بگزاریم؟...بالغ بى بغل

و جانم،مى دانى درد من چیست؟ با وجود تمام این فشارها، هنوز هم دیگر دلیلى براى ادامه ى این زندگى نیست :)


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها